سلام

خیلی دلم گرفته دارم از خونه ای می رم که با همه ی وجودم دوسش داشتم دلم نمی خواست برم ولی شرایطمون طوری بود که مجبور شدیم بریم.مقصرش مادر شوهر و پدر شوهرن که هیچ تلاشی برامون نکردن و هر شب دست به دعا بودن که ازشون دور شیم.می خوام بهشون بگم اخه زندگی و این دنیا انقدر ارزش داره که ارزوی دوری بچه ت رو بکنی.تا یه وقت مجبور نباشی دعوتش کنی؟فقط انشاالله که علیل و زمین گیر شید که دیگه قشنگ دنیا رو بچسبین.

کسی که خونه رو گرفت یک زوج جوان بودن که با حمایت پدر و مادر پسره اومدن خونه رو رهن کردن,پدر شوهر بی غیرته بی عرضه بی شرف منم که دریغ از یه پاپاسی.اینا گوسفند کشتن جلو پا عروسشون,مادر شوهر زشت بدترکیب ما وقتی عقد بودیم و مهمونشون بودم از خونش بیرونمون کردن.

مادر شوهر و پدر شوهر بی شرف وایسین ببینین چطور اه من زندگی تون رو می سوزونه.

+ نوشته شده توسط من وگولگول در دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰ و ساعت 23:55 |
سلام

انقدر عصبانی ام که دلم می خواد هر چی فریاد و جیغ که این دو سال تو گلوم جمع کردم برم در خونه ی پدر شوهرم بریزم و بیام.دیشب خواب دیدم تو یه باغ خیلی بزرگ که واقعا رویایی بود عروسیمه تا خود صبح همه شادی می کردن و می رقصیدن ولی من با وجودی که عروس بودم دائما گریه می کردم می دونستم که این خوابی بیش نبود و دعا می کردم که از خواب بیدار نشم و یه ریز فحش  و نفرین بود که نثار پدر شوهرم و مادر شوهر بی شعوووووووووووووووور حسودم می کردم.باور کنید وقتی از خواب بیدار شدم صورتم خیس بود و عضلاتم منقبض شده بود.

به بهانه ی بی پولی واسم عروسی نگرفتن حتی پول ماه عسل و کمک زندگی هم بهمون ندادن.چون مادر شوهر حسود بدجنس شکم گنده حسودیش می شد.تف به غیرتت پدر شوهر.داغ عروسی به دل من گذاشتین الهی بدترین داغ ها رو دلتون بمونه.هر روز هر ساعت هر دقیقه که یادم می افته واسم عروسی نگرفتن بی اختیار با فریاد از ته دلم می خوام که خدا ازشون نگذره.الان هم می گم خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نگذر از این کثافتا نگذر.

خیلی احترامشون رو نگه داشتم ولی بسه دیگه رودل کردن.الهی داغ رو دلتون بگذاره پدر شوهر بی غیرت و مادر شوهر بدجنس و حسود!

خیر نبینید از زندگی.ما از شما کمترین شادی رو می خواستیم حالا واسه پسر سومی و زن زشت و بدقواره ی بی ریختش که فکش نصفه نیمه است,سالگرد عقدشون هم مراسم برگزار کردن.حالم ازشون بهم می خوره ببین چقدر پستن چقدر حسودن چقدر عوضی ان واسه اون انتر زشت بدترکیب بدقواره که الهی خوشبخت نشن ببین چی کار می کنن!

حالا این پست رو بخونن می گن من حسودم.بزارین یک دفعه برا همه دنیا بگم که من اگه کور کچل زشت پیر افسرده مریض و بدبخت ترین دختر دنیا بودم زن یک پسر کوتوله و بی شعور و بی تحصیلات و چشم هیز (سومی) نمی شدم.حالا فکر کنید که من چطور می تونم به زنش که فکش نصفه نیمه است و وقتی می خنده تمام دندوناش و لثه هاش پیدا می شن و کلا سی گرم هم نیست(لاغر بدترکیب دور رون هاش ده سانت هم نمی شه) و زشت و واقعا خز و خیله حسودیم بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اون حسوده که تا دید چشم من رنگیه سریع رفت لنگه ی رنگ چشم من رو پیدا کرد و گذاشت تو چشمای از کاسه دراومدش!اون حسوده که با همه ی وجودش زوم می کنه رو صورت من,اون حسوده که داره با من رقابت می کنه.زشت جوش جوشی حال ادم رو بهم می زنه. روایت شده که چقدر سیاست داره که یه موقع نکنه مادرشوهر شکم گنده ی ما از دستش ناراحت بشه! انقدر دهاتی و خزه که اگه من این دختر رو تو دانشگاه می دیدم نگاش هم نمی کردم.ادای بازیگرای کره ای رو در می اره وقتی حرف می زنه!

وحشتناک عصبانی ام در حالت عادی من حتی فکر این عروس زشت و بدقواره رو هم نمی کنم اصلا به ذهنم نمی اد که همچین کسی هم الان تو خونوادشون هست.ولی وقتی می شنوم می گن به این انتر حسودیم می شه واقعا عذاب می کشم چون من دلم براش می سوخت.اخه خیلی اوشکوله.به هر حال می نویسم که یک خورده اروم بشم.خدای من انقدر بزرگه که هر کی رو نفرین کنم سرش می اد.چون نفرینم هم به حقه.ولی در مورد این ها چون فقط لفظ پدر و مادر رو یدک می کشن نفرین نمی کنم و فقط می گم خدا ازتون نگذره خدا داغی رو به دلتون بزاره که هرگز فراموش نکنید.

+ نوشته شده توسط من وگولگول در دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰ و ساعت 13:16 |
سلام دوستان و خوانندگان عزیز

من امروز می خوام از دوره ی بچگی ام و دردو رنجی که پدر و مادر در حقم داشتن بگم.دوست دارم که شما این مطلب را بخونید و قضاوت کنید و من رو از نظراتتون مطلع کنید .بچه که بودم پدر و مادر مهربونی داشتم انقدر مهربون بودن که الان ناراحتم می خوام حرف بزنم ولی چه می شه کرد. از اونجایی که همیشه گفتم خدا جای حق نشسته و جز خدا و گفتن حقیقت ترسی ندارم براتون از مهربونی هاشون میگم.یه پدری داشتم که انگار نا پدری بود ما پنج تا بچه کوچیک بودیم همچین چک می زاشت زیر گوشمون که الان صداش تو گوشمه!این خوب خوبشه قاطی که می کرد با کمربند سیامون می کرد.دیگه عادت کرده بودیم ساعت دو که از سر کار می اومد خودمون رو اماده می کردیم واسه کتک خوردن.مامان جون هم دیگه کم نمی زاشت دیگه با کمترین چیزی که دستش می رسید می زد,با سیخ دمپایی,شلنگ,هر چی,حتی یه بار رو دست داداش بزرگم اتوی داغ گذاشت به جرم بازی.بابامون هم ظهرها که هیچی شب ها هم که می اومد خدا نکنه ما اگه مشق ننوشته بودیم یه فصل دیگه هم اونجا کتک می خوردیم حالا معلم هم جای خودش,تو مدرسه هم یک راند دیگه کتک می خوردیم حالا شما خودتون قضاوت کنید ایها الناس فرق من با کیسه بوکس چی بوده!

حتی یه بار پدربزرگ خدا بیامرزم خونمون بود بابام داشت منو می زد که پدربزرگم شبونه منو از خونه برد و به بابام گفت زورت به بچه می رسه,حق نداری بچه رو بزنی.این ها از اذیت ازارهای جسمی بود از لحاظ روحی هم بگم براتون:که به هیچ عنوان رو ی ما کار نکردن و از بچگی همش این و اون رو می کوبیدن سر ما بچه ی فلانی بچه ی فلانی.یادم می اد یه بارمدرسه فوتبال بازی می کردیم کفشم پاره شد اومدم خونه بابام انقدر عصبانی و ناراحت شد که قشقرق به پا کرد و حسابی از لحاظ روحی من رو داغون کرد که هیچ موقع از ش نمی گذرم.منو برد مغازش(کفش فروشی داشت) و تو انباری مغازه گشت و کفش سی سال پیش دوره ی بچگی خودش رو داد به من که بپوشم.انقدر زشت بود این کفش که من گریه داشتم می کردم به حال خودم و نمی فهمیدم چرا این کارو می کنه وضعش خوب بود می خواست من رو داغون کنه.فرداش که می خواستم برم مدرسه باورتون نمی شه صحنش هنوز جلو چشممه از خدا می خواستم کاش می مردم.که بابام کفش یه شهر رو تامین می کرد و همه حسرت ما رو می خوردن و من باید با این کفشا ی داغون می رفتم مدرسه ابروم جلو دوستام می رفت و تنها هشت سالم هم بیشتر نبود.تازه زندانی مون هم می کردن بعضی وقت ها.خلاصه بچگی که اصلا ندیدیم هیچ اصلا پدر مادر هم نداشتیم.دوتاش همدست بودن که مارو نابود کنن.حتی سر نمره گرفتن می گفت زیر بیست بگیری کتک می خوری جرات نداشتیم وقتی نوزده بگیریم بیایم خونه.ما با این وضع بزرگ شدیم تا این که بدون اینکه کسی بهم کمک کنه نشستم درس خوندم سختی کشیدم دانشگاه قبول شدم رفتم دانشگاه.حالا از دانشگاه رفتن براتون بگم:من شهرستان بودم بابام برجی سی هزار تومن سال هشتاد و یک هشتاد ودو برام می فرستاد که از این سی هزار تومن هجده هزار تومن رو کرایه خونه می دادم باید کتاب می خریدم و شکمم سیر می کردم.حال شما قضاوت کنید که من تو چه شرایطی درس خوندم تازه بعضی موقع ها هم که می اومدم تهران خونه خودمون مادرم توقع داشت یه پولی هم از این سی هزار تومن به اون بدم و باورتون نمی شه که تو این مدتی که دانشگاه بودم به اندازه ی تک تک روزهاش منت این سی هزار تون رو رو من گذاشتن تا اون جایی که دو بار می خواستم ترک تحصیل کنم.خلاصه خیلی اذیت شدم خیلی سختی کشیدم,این رو می گم که حتی تو این مدتی که من اون جا بودم مادرم یک بار به من زنگ هم نزد بهونش هم این بود که من تلفنی نیستم.یکی نیست بگه تلفن یه وسیله بود واسه این که از حال بچه ات جویا بشی فقط!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو این شرایط درسم رو خوندم و جزء بهترین شاگردا بودم حتی خیلی از بچه های دانشگاه رو راه انداختم تو درس.ناراحت هم نیستم ولی خداییش این انصافه که بچه به دنیا بیاری باهاش اینجوری رفتار کنی؟اگه پیش مردم حقیقت رو می گفتن و حاشا نمی کردن من هرگز به بدی هاشون فکر نمی کردم ولی  انقدر پررو هستن که هرجا می شینن میگن بچه بزرگ کردیم پانزده میلیون خرج دانشگاه کردیم ما پدر مادر فوق العاده ای هستم و بچه مون نا سپاسه!!!!!!!!!!فقط واسه اینکه مردم بگن اخی.

حتی چند بار تا استانه خودکشی هم رفتم چون همه چی واسم پوچ بود. مادرم بزرگ تر شده بودیم تبدیل شده بود به یک دیکتاتور و زورگوی واقعی مثل اتیلا و هیتلر و موسیلینی.مثلا خونه اشپزخونه خوراکی همش مال اون بود.صبحونه که می گرفت می گفت این پنیر رو باید یک ماه بخورین حالا وضعمون هم خوب بود از ما می زد برای خودش تا بتونه لباس و کیف و شال بخره.تو عمرش شام واسه ما درست نکرده بود هر شب سر گشنه می زاشتیم زمین درحالی که همین مادر تو اتاق خودش خوراکی قایم می کرد می خورد.خجالت می کشن بقیش رو بگم.مادرم تنهایی می رفت مهمونی عارش می شد ما رو ببره در صورتی که میزبان همیشه می گفت بچه هات کجان.جرات نداشتیم با تلفن صحبت کنیم جرات نداشتیم حموم بریم جرات نداشتیم دستشویی بریم می رفتیم فحش می داد بهمون.ماشین خریده بود مادرم به پسر همسایه که همسن من بود و رفقیم, می گفت بیا پارکش کن در صورتی که من تو خونه بودم به من نمی گفت.از بچگی هم رو هر کدوممون هم یک اسم مسخره گذاشته بود و مارو مسخره می کرد و می خندید تفریحش این بود.اخه به این هم میگن مادرِ!؟اگه بهشت زیر پای همچین مادریه پس بهشت هم الکیه.سرتون رو درد نیارم تو قسمت های بعدی از دانشگاه به بعد براتون می گم و داستان ازدواجم و نامردی هایی که به من و خانمم شد.با تشکر گول گول

+ نوشته شده توسط من وگولگول در دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰ و ساعت 0:8 |
سلام مرسی از شما ها که مطالب من رو می خونید.قرار عقد ما گذاشته شد و خونواده ی گول گول اومدن خونه ی ما که مثلا خرید کنیم و منزل ما عقد برگزار بشه.پدر شوهرم به مادرشوهرم پول داده بود که خرید کنه واسم.این زن پولکی موقع خرید کردن برگشت به من گفت من نمی دونم چی باید برای عروس بگیریم خودت بگو چی می خوای.می خواستم بگم من که دختر جوونی هستم می دونم چی واسه عروس می گیرن تو نمی دونی خوب مسلما هیچ عروسی روش نمی شه بگه چی می خواد. این حرف رو با وجودی زد که قبل از خواستگاری به گول گول گفته بود که ما هیچ هزینه ای واست نمی کنیم و خودت باید همه ی خرید های زنت رو انجام بدی.من گول گول رو خیلی دوست داشتم و واقعا به این چیزها فکر نمی کردم ولی الان خیلی پشیمان هستم که چرا انقدر خودم رو ارزون اوردم تو خونه ی بخت.خیییییییییییییییییییییییلی پشیمونم.و به همه ی دختر های گل توصیه می کنم این کار رو نکنید قیمت بالایی روی خودتون بزارید چون بعد از ازدواج همون ننه شوهر زشت کریح می گه این خودش رو انقدر قیمت گذاشته ما چرا بیشتر هزینه کنیم.خلاصه واسه من به جز یه پیرهن سی هزار تومنی و یک کفش چهل تومنی هیچی نگرفتن.البته قبل از اینکه بیان مادرشوهر زنگ زد و گفت می خوایم خودمون سرویس طلا واست بگیریم اشکال نداره؟خیلی ناراحت شدم و گفتم اشکال نداره.می ترسیدن دست بزارم رو سرویسی که قیمتش بالاتر باشه.پدر شوهرم سرویسم یک میلیون و سیصد خریده بود به همه گفت خریدم یک و پونصد.حالم ازشون بهم می خوره ضعف پول دارن.دیگه هزینه ای نکردن مراسم عقد رو بابام بابام بابام بابام بابام بابام بابام بابام بابام گرفت,ولی همه جا گفتن ما پنج میلیون خرج عقدش کردیم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی حرصم در می اد بابام گرفت هزار بار دیگه هم می گم بابام هزینه کرد خانم دختردایی های مادرشوهر خانم دختر خاله های شوهر بابااااااااااااام خرج عقدم رو داد.مطمئنا این زن وقیح یعنی همون مادرشوهر که وحشتناک زشت و بد ریخته بقیه ی پولی رو که پدر شوهرم بهش داده بود که واسم خرید کنن و زد به جیب و چند ماه بعد با همون پول رفت ترکیه.همیشه می گن مادر لقمه از دهن خودش می گیره و می زاره تو دهن بچه ش,این زن لقمه از دهن بچه ش می گیره می زاره دهن خودش.حیف واژه ی مادر که بزاری روی یک زن وحشی دراکولا.صد دفعه بوتاکس کرده و پوستش رو کشید ه ولی روز به روز زشت تر می شه یه شکم بزرگ هم داره که انگار شش قلو توشه.نه فکر کنید دارم غیبت می کنم این وبلاگ رو به تمام فامیلاشون هم معرفی کردم که بخونن تا واقعیت رو بفهمن.خداییش مادر من یک عمر فداکاری کرده برامون الان هم که ازدواج کردیم بازم پشت و پناهمونه.همیشه بهم می گه شوهرت اقاست کمکش کن هرگز اذیتش نکن و هر فداکاری ای که لازمه واسش بکن.من هم دختر همون مادرم که یک عمر دنبال بچه هاش بود که راه کج نرن و درس بخوننن.هیچ وقت ندیدم مامانم واسه خودش یه لباس بخره هرچی که پس انداز کرده به بچه هاش کمک می کنه.بابام هم که قربونش برم خیلی دلسوزه خیلی مهربونه.با وجودی که دیگه مسئولیت ما با بابام نیست همه جوره داره تلاش می کنه که زندگی مون بهتر بشه.ولی پدر و مادر شوهرم خیلی مایه ی عذابن واسه عقدم یک نیم سکه دادن گفتن سکه ی تمام دادیم.مامانم بهشون گفت اینه شمعدون واسه بچم بخرین گفتن می خواین از ما بکشین.واسه عقدم برادر سومی که خیلی مغرور و بی شعوره خاله هاشو خونوادشو اورد بعدشم تو اون همه شلوغی و سرو صدا رفت تو اتاق گرفت خوابید. به نظر من که اون حسوده که نتونست سروسامان گرفتن و شادی برادرشو ببینه و به بهانه ی خستگی رفت خوابید.انقدر بهم گفتن برو یه ارایشگاه ارزون که منم خر شدم و رفتم یه ارایشگاهی که انقدر زشتم کرد که اون شب از شدت اعصاب خوردی تا اخر شب بدنم می لرزید. من همیشه تو عروسی ها تو مراسمی مجلسی که بودم خوشگل مجلس بودم همه دور و برم بودن فکر کن واسه عقدم چطور بودم.االان هم فقط این رو می تونم بگم که شما ها این کار رو نکنید واسه خودتون ارزش بالایی بزارین.من همیشه تو نازو نعمت بودم خداروشکر که یه خونواده ی سالم و تحصیلکرده داشتم و معتاد و هرزه و کلاهبردار تو خانوادم نبوده.ما شش بچه از اول دبستان تو غیرانتفاعی درس خوندیم همه هم تحصیلات بالایی داریم.چیزی که بابام همیشه بهمون یاد می داد این بود که مادی نباشین. و واقعا هم مادی نیستیم.خود من یاد ندارم هرگز حرص پول رو خورده باشم. ولی وای از این خونواده که به خاطر پول چطور دل می شکنن.فقط گول گول جونم اقاست و به کوری چشم حسودش که خونوادشن تا اخرین لحظه ی عمرم مثل کوه پشتشم.یادم نره بگم که حلقه ی ازدواجمو گول گول با پول خودش گرفت حتی واسه کت شلوار دوماد هم بهش کمک نکردن و خودش گرفت.کلا پدر شوهرم بسیار بی غیرته!!!!
+ نوشته شده توسط من وگولگول در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ و ساعت 14:47 |
سلام

امروز می خوام جریان خواستگاری گول گول جونم رو واستون تعریف بکنم.گفتم که ما توی دانشگاه با هم اشنا شدیم. من چون تنها بودم یه عروسک داشتم که از خیلی وقت پیش یعنی بچگی هام باهاش همکلام بودم و خلاصه یه جورایی بهش شخصیت داده بودم .براش لباس میگرفتم و حمومش می کردم.یه روز با یکی از همکلاسی هام رفتم بیرون و واسش لباس خریدم گول گول زنگ زد و ازم پرسید کجا بودی من هم راستشو گفتم اولش کمی تعجب کرد ولی یه جورایی حس کردم که از این رفتارم خوشش اومدو خلاصه شبش گول گول ازم پرسید تو این رابطه چی می خوای؟من هم که همیشه از دروغ بدم می اومد گفتم می خوام بشناسمت بعد پرسید واسه چی و من هم جواب دادم که اگه پسر خوبی بودی و مشکلی پیش نیاد ازدواج کنیم.بعدش پشیمون شدم که چرا انقدر راحت جواب سوالشو دادم ولی مهم اینه که من واقعیت رو گفتم البته خودش همون روزهای اول به من گفت من می خوام با تو زندگی کنم حتی اگه در حد دوست بمونیم.من به خوبی معنی حرفش رو می فهمیدم منظورش این بود که با غم هم ناراحت و با خوشحالی هم شاد بشیم.خلاصه اون شب از این صداقت من خوشش اومد و بعد از چند ساعت حرف زدن گفت:دوست داری همسرت چه خصوصیاتی داشته باشه من هم گفتم در درجه ی اول بابای خوبی واسه بچه هام باشه و مهربون و با وفا.و همون شب یا علی رو گفتیم.

وقتی می خواست بیاد خواستگاری یکم ناراحت بود و می ترسید چون هیچ پشتوانه ی مالی ای نداشت.من از قبل قضیه ی اشناییم با گول گول رو به خانوادم گفته بودم و چون دوستش داشتم خونوادم هیچ مخالفتی نکردن البته بابام کمی نگران بود ولی بیشتر از هرچیز شخصیت گول گول واسش مهم بود.ولی امان از روی مادر شوهر!این خانم به حدی پررو و بی شرم بود که قبل از خواستگاری به گول گول گفته بود که اگه وضع مالیشون خوب نباشه نباید این دختر رو بگیری و باید هر نظری که من می دم همون بشه.شب که اومدن خواستگاری مادرش یک کلمه حرف نزد(نه اینکه خوششون نیومده باشه,احتمالا کوپ کرده بود)فکر می کرد یه دختر سطح پائین رو انتخاب کرده.با خاله و مادربزرگ گول گول اومده بودن پدرش که انقدر ذوق زده بود که می گفت فردای همون روز نامزدش کنیم.ولی بابام گفت اجازه بدین سر فرصت تصمیم بگیریم.یاد رفت بگم که باباش همون شب برگشت گفت یه عروسی واسشون می گیرم که کل شهر خبردار بشن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دو هفته بعد هم ما رفتیم خونشون که بابام واقعا مونده بود که با اون همه ادعا و دک و پوز بسیار معمولی و ساده بودن هرچند بابام ادمیه که اصلا مادیات واسش مهم نیست و خیلی روی اصول انسانی تکیه می کنه.الان که سه سال از اون موقع می گذره می گه گول گول واقعا اقا و با شخصیته نیازی به هیچی نداره که تکمیلش کنه.یادم نره بگم که به علت مسافت طولانی شبی که اومدن خواستگاری خونه ی ما موندن یعنی بابا نزاشت که برن.ولی ما شب خونه ی اون ها نموندیم.و بالاخره بعد از دو هفته پدر و داداش بزرگ گول گول واسه مهریه و اینطور چیزها اومدن و قرار عقد رو گذاشتن.

+ نوشته شده توسط من وگولگول در سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ و ساعت 20:35 |

+ نوشته شده توسط من وگولگول در سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ و ساعت 20:7 |
سلام

من قصد دارم در این وبلاگ به زندگی سختی که به من و همسرم گذشته و نامردی ها که اعضاء خانواده,دوست و اشنا,جامعه و غیر بهمون کردن بپردازم تا بتونم با همکاری شما دوستان فضای بهتری برای ارتباطات بین مردمی گسترش بدم.و یه جورایی فرهنگ سازی کنیم و شما هم با نظراتتان بتونیم مارو راهنمایی کرده و از مطالبی که می نویسم استفاده کنید.

من نمی خوام بگم که همه دنیا بدن ولی جدا ادم خوب کم پیدا می شه.الان که دارم می نویسم نمی دونم از کدوم نامردی شروع کنم از کی و کدوم بگم یکی دوتا نیستن.

ما یک زن و شوهریم که تازه دوساله که ازدواج کردیم.می خوام از روز اول خواستگاری شروع کنم بنویسم.من و گول گول دانشجو بودیم تو دانشگاه جدا درس می خوندیم که سر یه جریانی باهم اشنا شدیم و بعد از جند ماه همسر مهربونم از من خواستگاری کرد و من هم چون دوستش داشتم شرایط بیکاری و سربازی نرفتن و همه چی رو قبول کردم هیچ وقت هم پشیمون نشدم چون انصافا واقعا مهربون و اقاست.شوهرم پنج تا برادر هستن و تو خونوادشون فقط این بود که تحصیلکرده بود خودمون هم که چهار خواهر و دوتا برادر هستم.

از خونواده ی شوهرم شروع کنم پدر شوهرم یه مرد زن ذلیل به تمام معناست یه مردی که من به اندازه ی یه بچه ی پنج ماهه هم قبولش ندارم دو متر سیبیل داره ولی وقتی زنش اورد بده مثل موش می شه,انقدر ادعاش می شه که ادم حالش به هم می خوره خودش واسه خودش اشپزی می کنه چای درست می کنه عرضه نداره تو خونه ی خودش زندگی کنه زنش بگه بمیر می میره.باور کنید که از دوست داشتنش نیست ازش متنفره همیشه پشت سرش بدو بیراه می گه حتی ارزو می کنه بمیره از ترسشه.

مادرشوهرم هم که واقعا مریض روانیه خیلی ازش بدم می یاد,این زن عقل نداره کارایی که می کنه برای من مسخره ترین کاراست نزدیک پنجاه شش هفت سالشه ولی عین دخترای بیست ساله رفتار می کنه لباس می پوشه موهاشو مدل می ده دیگه یه طوریه که همه فامیلشون هم مسخرش می کنن.خواهراش خیلی قری و فری هستن و اون هم فکر می کنه باید پیرو اون ها باشه.خلاصه یه زن دیکتاتور که اصلا سرنوشت شوهرم براش مهم نیست و دوست نداره حتی ببیندش.عشق پول و مادیات و لباس و سفر خارج(البته همین دور و برا )واسه پز دادن,اشتباه نکنید اصلا ادم های پول داری نیستن در حد معمولی و متوسط هستن ولی این زنیکه زندگی و سرنوشت بچه هاشو واسه پز دادن و جا نموندن از دختر دایی هاشو دخترخاله هاش به باد فنا داد.حتی من ندیدم که یک بار واسه بچه هاش شام درست کنه یه نهاری درست می کنه  در  حدی که ته شکم بچه هاشو پر کنه البته ناگفته نمونه شوهر بیچاره ی من رو ادم حساب نمی کنه(خودش می یاد سرفرصت واستون تعریف می کنه که چقدر نامرد و بی وجدانن)عاشق یکی از بچه هاشه دیگه نمی دونه چه کار باید واسه اون پسرش بکنه.

بچه ها من توی تعریف از ادم ها ذره ای غلو نمی کنم و همونطوری که هستن واستون تعریف می کنم.

برادر شوهر بزرگه که بچه ی اول زیاد برخوردی باهاش نداشتم که خوب بشناسمش اون هم ازدواج کرده و یه بچه داره.من باهاش مشکلی ندارم.

شوهرم هم بچه ی دومه که واقعا از حق نگذریم یه مرد فوق العاده س.عاشقشم.

وااااای از سومی یه پسر مغرور مسخره که فقط نوک دماغشو می بینه یه جورایی ازش متنفرم بسیار مغرور و با سیاست های خایه مالی داره زندگی می کنه واقعا پدرو مادر شوهرم درحقش هیچ کمی و کسری نزاشتن واسش ماشین گرفتن پنج بار ماشینشو عوض کردن و واسش وام گرفتن  و کار پیدا کردن و دیگه کاری نمونده که واسش انجام بدن.ولی ازش متنفرم خیلی پست.با یه دختر خزو خیل تازه عقد کرده.

چهارمی که کپی مادرشه اعتماد به نفس در حد دومیلیون,طوری که انقدر بی تربیته که همه رو مسخره می کنه چسبیده به ننش و تابع اونه اونم یه ادم مضخرف خایه ماله.درواقع خاله بهش می گن

پنجمی هم که پسر خوبیه دوسش دارم ولی چون نمی اد بهمون سر بزنه دیگه دوسش ندارم درواقع بدی ای ازش ندیدم.

+ نوشته شده توسط من وگولگول در جمعه پانزدهم مهر ۱۳۹۰ و ساعت 14:43 |


Powered By
BLOGFA.COM